قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

4580

تاريخ الفي ( فارسى )

در سوارى فهميد كه سپاهيان قصد او دادند . تدبيرى انديشيده « 1 » جمعى مغولان كه اسبى چند به فروختن آورده بودند به نظرش درآمد . به نوكران خود گفت كه « اين جماعت را تاراج كنيد . » و ايشان [ تا ] نام تاراج شنيدند ، خود را فراموش كردند و متوجّه آن جماعت شدند . ملك فرصت يافته به ايلغار متوجّه قلعهء اسكليجه « 2 » شد و به قلعه كه ذخيرهء بسيار داشت درآمد . و برادرش را غوريان ، حاكم خود كردند و ملك حسين چارهء اين كار منحصر در رفتن نزد امير قزغن دانست و به موجب وعده [ اى ] كه هرگز در خاطرش نبود ، به آن وفا نمايد . به حسب ضرورت وفا كرده نزد امير قزغن رفت ؛ چه ، غوريان به بىوفا [ يى ] مشهورند ، و با پنجاه سوار در شكارگاه به امير قزغن كه با اندك مردم بود رسيد . امير قزغن چون تنها بود متفكر شد ، اما ملك حسين از دور آمده سلاح از خود دور كرده با دو نوكر پيش رفت و سلام كرد . خواست كه دستبوس نمايد ، امير قزغن او را در آغوش كشيد و گفت : « دوستى و دشمنى تو هر دو مردانه بود . » و بر احوالش مطلع شده وعدهء امداد نمود . اما امراى قزغن بر قتل ملك اتفاق نمودند و امير قزغن دانست كه او را زنده نخواهند گذاشت . ملك را خوانده و به او گفت كه « امشب عازم مملكت خود شو كه من را ديگر اختيارى نماند . » ملك دعاى خيرى كرده در شب بر اسبى سيار كه به غايت پايدار بود سوار شد و با معدودى چند در اندك وقت به خراسان آمد و بىتحاشى به قلعه رفته به دار الحكومت رفت و بر مسند سلطنت نشسته ملك باقر را بگرفت . بعد از چندگاه ملك باقر خلاص شده به شيراز رفت و آنجا بمرد . و خواجه شمس الدين على حاكم سربداران در اين سال به قتل رسيد . و تفصيل اين سخن آنكه چون خواجه در حكومت سربداران مستقل شد ، درويش مندوى مشهدى كه از قبل او حاكم دامغان بود ، ياغى شده و خواجه به دامغان رفته در يك هفته قلعهء دامغان را بگرفت و بسيارى از معتبران آنجا را به قتل آورد و مال بسيار به دستش افتاد و به سبزوار آمد و تمغاچى « 3 » سبزوار كه حيدر قصاب نام داشت مبلغى به وقت حساب باقى آورد و آنچه داشت به ديوانيان داد و به جهت تتمهء محصلان همچنان تشدّد مىكردند . حيدر حالت پريشانى و عجز خود را به خواجه عرض كرد . خواجه كه مردى دشنام‌ده بدزبان بود در جواب گفت كه « زن خود را در خرابات بنشان و از آن ممرّ وجه ديوان را ادا كن . »

--> ( 1 ) . ظفرنامه ( ص 28 ) : « و ملك اين معنى دريافت و قدرت بر دفع آن نداشت و خود را به صنعت نگاه مىداشت . » ( 2 ) . ظفرنامه : اشكلچه ؛ مطلع السعدين ، روضة الصفا : اسكلجه . قلعهء امان كوه است كه به اسكلجه مشهور شده است . ( 3 ) . تمغا نوعى ماليات بود و تمغاچى مباشر آن .